منوچهر خان حكيم

201

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بود ؛ نزديك شد كه عروس خاورى روى به خلوت‌خانهء مغرب نهد كه طبل آسايش نواختند و آن چند لشكر دست از هم بازداشتند و روى به آرامگاه نهادند . صلصال خان دست قطران شاه را گرفته و او را به بارگاه خود برد و بزم عشرت بر روى او آراست . اما از آن جانب پياده‌اى از نزد نقابدار سفيدپوش قدم در بارگاه ارسطو نهاد و گفت : كه نقابدار سفيدپوش دعا مىرساند و التماس قدوم شريف مىكند كه : زخم مرا ببينيد . در زمان ، حكيم قلمدان جرّاحى برداشته متوجه بارگاه سفيدپوش شد . چون به درون بارگاه آن دلاور شد ، او را دعا گفت و گفت : اى دلاور ! اين شمشير زهرآلود بوده است و دهان اين زخم بخيه‌گير نيست او را به نوعى ديگر مىبايد بست . نقابدار گفت : اى حكيم ! به هر نوعى كه باشد چنان كن . القصّه ، حكيم زمان به نوعى كه درك « 1 » او مىرسيد ، زخم آن دلاور را بسته و لمحه‌اى در پيش او نشست و از هرجا سخنى در ميان آورد . اما از آن جانب ديو حرامزاده در بارگاه نشسته بود ، ديد كه جاى ارسطو خالى است . احوال پرسيد ، گفتند كه : نقابدار سفيدپوش او را طلبيده كه زخمش را ببندد . هزاردستان در غضب شده ، نهيب داد كه شخصى برود و آن پير خرف شده را بياورد كه من او را ادبى كنم كه بداند كه بىرضاى من به بستن كسى چون رود . گيسيا بانو را از شنيدن اين سخنان طاقت طاق شده از جاى خود برخاست گفت : يا اسكندر ! اين نه شرط حقيقت است ، هيچ مىدانى كه اين سفيدپوش چون مدد به ما رسانيده و باز در چنين وقتى كه دشمنى چون صلصال خان كه چنين زرهى دارد كه حربه بر او كارگر نيست و قطران شاه آمده و جزاير عاد كه او روئين تن است و با چندين هزار زنگى ، تو مثل خسرو خان دلاورى را عبث هلاك كردى و سرهنگى چون محمود را ضايع ساختى و سقلاب خان را در مجمع شهرياران خوار و ذليل كردى و حالا مانند ارسطوى حكيم وزير را مىخواهى سبك كنى ! اين شرط پادشاهى و آيين سرورى است كه نزديك است كه سالاران نامدار از تو برگشته و انداخته ، از پى كار خود بروند ؟ ! در چه فكرى و چه خيالى دارى ؟ چون هزاردستان ديو اين سخنان از گيسيا شنيد ، هى بر او زد كه : اى دختر فرامرز ! به تو چه

--> ( 1 ) . اصل : تدرّك .